| [ بستن ] |
|
سالارگاه |
من را از این به بعد در اینجا بخوانید:

این بطالت ملعون!
تعطیلات تمام شد.
در پایان این دانلودبازیها من بهترین کتاب دنیا را به شما تقدیم میکنم.

امشب چندتا متن مارکسیستی انتخاب کردهام که اینجا بگذارم:
مانیفست حزب کمونیست1/ مارکس و انگلس
مانیفست حزب کمونیست2/ مارکس و انگلس
فویرباخ و پایان فلسفهی کلاسیک آلمان/ مارکس و انگلس
امیدوارم این متون به دردتان بخورد.
لازم است باز هم بگویم انتشار اینها به معنای موافقت یا مخالفتم با محتوایشان نیست؟

گفتم بنشینم و کمی «کامپیوتر تکانی» کنم توی این روزهای تعطیل. دیدم کلی مقاله و کتاب و متن دانلود شده و نخوانده، یا خوانده و فراموششده دارم. فکر کردم بد نباشد تا پایان تعطیلات بعضی از آنها را اینجا بگذارم که شما هم ببینید.
دو مقاله توی آرشیوهایم پیدا کردم دربارهی حقوق بشر. که لینک دانلود هر دویش را میگذارم. پیشتر بگویم که ارایهی این متون و متنهای احتمالی بعدی به معنای موافقت یا مخالفت من با محتوای آنها نیست.
راستش را بخواهید من در خصوص حقوق بشر بیشتر متمایل به نظر نسبیتگرایان منتقد این مضمون هستم. اما همانطور که نویسندهی یکی از این مقالهها یادآوری کرده است، بدبختی این دیدگاهها این است که عمومن از طرف افراد و گروههای ... مورد سوءاستفاده قرار میگیرند.
به هرحال من هرچند نظرن به این مفهوم انتقاد دارم اما عملن در فضای اجتماعی سیاسی این مملکت سخت از آن حمایت میکنم!
بخوانید:
مضمون و فلسفهی حقوق بشر/ جیمز نیکل
*بعد از بازشدن صفحه برای بارگزاری هر مقاله روی لینک download file کلیک کنید.
*این فایلها پیدیاف هستند و برای خواندنشان باید اکروباتریدر داشته باشید.

هوا خوب است. و بهار.
تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی. تو کلافه نیستی.

1
آدمهایی آمدهاند. آدمهایی نیستند دیگر. ماییم و این روزها، این لحظات. که گاهی به بهانهای بنشینیم و فکر کنیم به خیلی چیزها.
به خودمان فکر کنیم. آنچه برمامیگذرد. آنچه درون ماست و بیرون از ما. علایقمان، افکارمان، دلتنگیهایمان، امیدها و خستگیهایمان.
به گذشته فکر کنیم. به گذشته فکر کنیم. چرا همیشه آخر کار و سال که میشود، خیال گذشته میآید. خاطرهها میآید، خوب و بد و این افسوس، این دریغ، این نوستالژی لعنتی.
گذشته مطمئن است. اینطوری بگویم: گذشته «هست». آینده؟ برای ما، برای ما آدمهای این بوم آینده «نیست». آینده تاریک است. مِه دارد. معلق است. نظم ندارد. ترسناک است. و با این وصف میتواند گاهی بیهوده باشد. یکسر مهمتر حال هم وصل میشود به این آیندهی تاریک مهآلود بینظم ترسناک بیهوده.
گذشته بهتر است. بیشتر اگر آراممان نکند لااقل کمتر آشفتهمان میکند. و این نوستالژی لعنتی... .
2
اول پاییزها ذوق میکردم و اول بهارها. آخر زمستان که میشد مامانی دور کوزههایش سبزی سبز میکرد و یکی یک کوزه میداد به هر کدام از بچههاش که یکیشان مادرم بود. خواب بود. جوجه ماشینی میخریدم. ول میکردم توی حیاط بزرگ خانهی مامانی. ذوق بود، ذوق. آن موقعها «میدانستم».
برادرم به دنیا آمد. حسوی کردم. مامانی مرد. پشت لبم سبز شد. نمره گرفتم. نمره. نمره. نمره. به ما گفته بودند بچههای خوب درسهایشان را خوب می خوانند. نمرههای خوب میگیرند. به حرف بزرگترهایشان گوش میکنند. سربهزیرند. زر زده بودند. نمیدانید چقدر زر زده بودند.
دانشگاهی شدم. از کاشان رفتم. انگار برای همیشه. دیگر «نمیدانستم».
3
خیالاتی بودم. آرمانگرایی آدم را کور میکند. توهم تهوعآور فرشتهشدن. نجاتدادن آدمهای در بند. شریعتی. جامعهشناسی.
روشنفکربازی درآوردم. حرفهای کلفت بیخود زدم. قمپز درکردم.
خیالاتی بودم. میخواستم کاری کنم که از دست دیگران برنمیآمد و نیامده بود. بچه بودم.
حساسیتم غریب بود. یکجور لطافت. زمختبودن، وحشیبودن نفرتم را تحریک میکرد. شدم شاعر رمانتیک. حساب شاعریتم از هیچکدام اینها که گفتم جدا نیست. اما هیچچیز مثل شعر نبود. هیچچیز.
4
واقعیت وحشی بود. نمیدانستم. ندیده بودم. مواجهه با واقعیت برای آدمهای آرمانگرا هیچ کم ندارد از مواجهه با مرگ. مردم.
بقیهاش تعلیق بود. هیچجا نبود دستم را بند کنم. هیچ زمین سفتی برای اتکا.
5
ما از سنتمان کندیم. از سنت متنفرم ـ لااقل در حرف ـ. یکجور طرد خودخواسته و محترمانهی از روی عشق از خانواده و اجتماعی که بزرگمان کرده بود.
دانشگاه، کتابهای ترجمهشده، فکرهای نوشتهشده میخواستند مدرن باشند. مدرنمان کردند نصفهنیمه. و بعد ولمان کردند توی همان سنت حی و حاضر جامعهی روزمره.
تنها شدیم.
زیاد بودیم از سر «هر آنکس که دندان دهد نان دهد». پول نداشتیم. کار نداشتیم. فقط درس خوانده بودیم. ونمره. و آرمان. واقعیت ولی وحشی بود. خیلی وحشی بود.
6
حالا دیگر نمیتوانم اهمیت چیزهای خیلی مهم را درک کنم. حتا چیزهایی مثل تولد، مثل ازدواج یا مرگ. چه برای خودم باشد چه برای دیگران. آستانهی تحریکم تقریبن نسبت به همهچیز به شکل معنیداری بالا رفته است. وقایع در عمق نه واقعن خوشحالم میکنند نه ناراحت. بیحس شدهام.
اما دوست دارم به آنچیزی که عواطف انسانی میخوانیمش لااقل تظاهر کنم. دوست دارم از مرگ دیگری غمگین شوم و از ازدواج و تولد شاد.
به چیزها و کسانی عادت کردهام. نبودشان پریشانم میکند. تعادلم را سلب میکند. مثل همین عادت به اظهار عواطف انسانی. همین عادتها با همهی گولزنندگیشان گاهی فکر میکنم تنها حقایق دوستداشتنی هستند که برایم باقی مانده است.
7
زمان خط ممتدی است. خوش در خودش انفکاکی ندارد و تقسیمی. میگذرد.
طبیعت کار خودش را میکند. گرمی و سردی، رویش و پژمردگی مداومن درجریانند. هیچ چیز نه شروع میشود و نه تمام.
ما آدمها اما زمان را به فراخور خودمان، اجتماعمان و ذهنیات ناشی از آن تقسیم کردهایم. تحویل سال اتفاقی نیست که مهم باشد. لحظهای نیست که همهچیز ایست کند و باز از سر شروع شود. تحویل سال برای ماست. ما آدمها. ما محتاجیم به این برنامهی خودساخته. بگوییم زمستان، بگوییم بهار، سال تازه، سال کهنه.
اما قراردادی بودن اینچه طبیعی به حساب میآید چه اهمیتی دارد؟ هیچ.
من میتوانم در شادی همه از تحویل یک سال، تبدیل فصل شاد باشم. شادیام را به خودم نشان بدهم و به دیگری و دیگران.
بهارتان، سال نوتان مبارک.